X
تبلیغات
غم تنهایی


غم تنهایی

گم شده ام در پیچ ُ تاب ِ افکارم...!!


دلم هوس یک دوست قدیمی کرده

یک رفیقِ شش دانگ

یک آرامِ دل ،

کسی که امتحانش را در رفاقت پس داده

و دیگر محک زدن و زیر و رو کردنی در کار نباشد

رفیقی که

من نگویم و او بشنود...

بخندم و حجــم بغضم را در خنده ام ببیند...

رفیقی که بگویمش برو ، اما بماند

که نرود ،

وقتی ماندنش آرامم می کند...♥

پ.ن1: از کسایی که همیشه بهم سر میزنن ممنونم واقعا خوش حال میشم به یادم هستین.

پ.ن 2: از سر بیکاری باز فیلم مادمولک و دیدم...

به قول رضا مارمولک : و خداوند عند رفاقت ، عند لطافت ،عند چشم پوشی، عند بخشش و عند خوبی هاست !

پ.ن 3: رواني مي شوم وقتي كه مي فهمم هيچ يك از اطرافيانم را نمي شناسم ... 

پ.ن 4: .این روز ها خدا را بیشتر از هرچیزی دوست دارم 

پ.ن 5: دل ناله کند از من
          من ناله کنم از دل
          یا رب تو قضاوت کن
          دیوانه منم یا دل؟؟

پ.ن 6: دعا کنید برام...


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 1:4 قبل از ظهر توسط زهرا| |

کلافه و بي قرارم ، 

خبري از گذر زمان ندارم !

دستهايم ميلرزد ،

اينک روز است يا شب ؟؟

اين را هم نمي دانم...

تنها دردي در سينه دارم و بغضي که گلويم را مي فشارد

تمام وجودم سرد است ،

سياهي لحظه هايم کار سرنوشت است.....

من ديوانه چقدر ساده بودم ،

من عاشق چقدر بيچاره بودم

نميخواستم عاشق شوم ، 

قلبم اسير روياهايم شد

روياهايي که با تو داشتم ،

کاش ياد تو را در خاطرم نداشتم

خواستم تو را فراموش کنم ،

فراموشي را فراموش کردم...

خواستم اشک نريزم ،

يک عالمه بغض در گلويم را جمع کردم...

کلافه و بي قرارم ، 

مثل اين است که ديگر هيچ اميدي ندارم

سادگي من بود که بيش از هرچيزي مرا ميسوزاند،

کاش به تو اعتماد نميکردم ، 

کاش تو را نميديدم و راه خودم را ميرفتم...

کاش لحظه اي که گفتي عاشقمي ، 

معناي عشق را نميدانستم....

همه جا مثل قلبم دلگير است ...

همه جا مثل چشمانم خيس است....

همه جا مثل غروبها ،

مثل پاييز و مثل اين روزها نفسگير است...

هميشه ميگفتم بي خيال ، 

اما اينبار بي خيالي به من گفت بي خيال....

هميشه ميگفتم ميگذرد ميرود ،

اما اينبار گذشت و چيزي از يادم نرفت....!!!!!!!!!!!


پ.ن: بازم تاخیر داشتم... :( به هر حال عید همتون مبارک. امیدوارم امسال سال خوبی باشه واسه همه و پر از اتفاقات قشنگ.خدا جون هوامونو داشته باش. سال 91 تموم شد و فقط خاطره هاش موند پشت هر خاطره بد خاطره های خوب هست چون ادمایی که تونستن خاطری بد واسمون ایجاد کنن حتما عزیز بودن.




نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1392ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط زهرا| |

این روزها میگذرند٬

ولی من از این روزها نمیگذرم

خدایا...

خیلی ها دلمو شکستن،

دیکه تحمل ندارم!

شب بیا باهم بریم شراغشون...

من نشونت میدم٬

تو ببخششون...!!


نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391ساعت 0:58 قبل از ظهر توسط زهرا| |
بعضی وقتا مجبوری...تو فضای بغضت بخندی..

دلت بگیره ولی دلگیری نکنی..شاکی بشی ولی شکایت نکنی ...

گریه کنی اما نذاری اشکات پیدا شن...

خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری...

خیلی ها دلتو بشکن و تو فقط "سکوت" کنی...!!!!





دل و روده ام اومد تو حلقم بس که سرفه کردم این چند روز !
+ چقدر خوبه از یه سری از آدم ها "فقط" خاطره های خوب می مونه ...
رواني مي شوم وقتي كه مي فهمم هيچ يك از اطرافيانم را نمي شناسم ...!!!!!!!!
میدونی میون این همه اتفاق یهو از خودت می پرسی چرا ؟ اصلا چی شد ؟
+ ببخشید دیر به دیر سر می زنم....مرسی از همه دوستای گلم که میان پیشم...
+ 25 روز دیگه تولدمه...


نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1391ساعت 1:25 قبل از ظهر توسط زهرا| |


وقتي تو خودت گير مي کني

وقتي همه چيز برات ميشه يه سوال !

وقتي توي تکرار صحنه ها اسير ميشي

وقتي اونقدر خسته ميشي که حتي از فکر کردن به فکر کردن هم بيزار ميشي

وقتي کسي نيست که بفهمه چي ميگي

وقتي مطمئني ! اوني که امروز مي آد فردا ميره ..

وقتي مجبوري خودتم گول بزني

وقتي حتي شهامت خيلي چيزها رو نداري !!!

وقتي مي دوني هيچ کس و هيچ چيز خودش نيست

وقتي مي دوني همه چي دروغه

وقتي مي دوني که نبايد به هيچ قول و قراري ! اعتماد کني

وقتي مي فهمي که نبايد مي فهميدي ..

وقتي روزگار يادت ميده که بايد سوخت و ساخت

وقتي مي خندي به اينکه کارت از گريه گذشته

وقتي قراره هيچ چي جاي خودش نباشه

وقتي منتظر يه اتفاقي و اون اتفاق هيچ وقت نمي افته ..

وقتي نبايد اوني باشي که هستي

وقتي بهت مي فهمونن دوست داشتن يه معاملست !

وقتي تو رو بخاطر صداقتت محکوم مي کنن

وقتي خوشحال ميشن که غرورت بشکنه

وقتي حرفاتو فقط ديوار مي فهمه ! ...



نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1391ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط زهرا| |

نمی دانم از کجا شروع کنم....

نمی دانم چگونه شروع کنم....

نمی دانم چه بگویم....

نمی دانم چه می شنوم....

ولی می دانم باید بگویم به نام خالق هستی...


خیلی وقت بود اینجا چیزی ننوشته بودم....

الان هم نیامدم که چیز خاصی بنویسم.....

حرف زیاده واسه گفتن ولی دستم به تایپ نمیره.....

فقط کمی دلم برای وبلاگ خاک گرفته ام سوخت....




نمیدونم چرا دوباره برات مینویسم 
میدونم تو دیگه جوابی برای من نداری 
یا شایدم نمیتونی داشته باشی 
چون هنوزم نفهمیدی که چیکار کردی !! 
نمیتونم یعنی کاری از دستم بر نمیاد 
فقط میتونم دلم رو خوش کنم که من نه کم آوردم و نه کم گذاشتم 
راستی چرا موقع رفتن خدافظی نکردی؟ 
جوابی نمیخوام نمیتونم که بخوام چون میدونم حرف نمیزنی و جوابمو نمیدی!!! 
خوب دیگه کاری از دستم بر نمیاد 
اگرم بیاد خودم دیگه نمیخوام تا اونجا که تونستم همرات بودم و حالا تموم... 
الان فقط یه جمله ی معروف نمیزاره که آروم بشینم 
برای با هم بودنمون با هم ماندنمان چیزی لازم است به سادگی 
به سادگی همدلی دروغ ساده ای بود این هم دلی 
حتی کلمش واسم اشنا نیست نمیشناسمش با خودم میگم اسمش چیه؟ 
چه شکلیه؟چه کار میکنه؟کجاست؟کی میاد؟؟ 
هیچ جسم و روحی رو نمیشناسم 
نه میخندی نه محبت میکنی نه حس میکنی نه غذا میخوری 
نه لمس میکنی حتی کارم نمیکنی هیچ کاری نمیکنی عین آدم مرده 
آره راستی تو مردی زودتر از اون وقتی که خودت معین کردی 
میدونی داره بارون میادیادته چقدر زیر بارون خیس میشدیم 
یادت نمیاد!!!دلم میخواست گریه کنم دلم خیلی گرفته بود اما مدت هاست که نمیتونم 
نه بغضی ونه هق هقی برای تو که برات فرقی نمیکنه اگه چشمهای من عین صحرا 
خشک شده باشه! 
میخوام برم بیرون قدم بزنم دیگه نمیخوام به تو فکر کنم تو همینومیخواستی 
مگه نه؟ 
ترجیح میدم بارون رو دوست داشته باشم فقط بارون رو..... 


435033_nddpzfqu.jpg

+ سر سفره ی افتار و سحر منم دعا کنید محتاج دعاتونم...

+ تو زندگی همه یه بی معرف هست...که اون بی معرت عزیزترین فرد زندگیشونه....

+ چه آسون میشه از یاد ها رفت....

+ میخواهم برگردم به دوران کودکی :
 ان زمان ها که عشق ، تنها در اغوش مادر خلاصه میشد،
 بالاترین نقطه ی زمین ، شانه هاي پدر بود،
 بدترين دشمنانم ، خواهر وبرادر بودند
 تنها چيزي كه ميشكست ، اسباب بازي هايم بود
 ومعناي خداحافظ تا فردا بود.

 + زیاد خسته و بی حوصله شدم....از خسته شدن هم خسته شدم....!!!!!

نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1391ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط زهرا| |
با تو نیستم
تو نخوان
با خودم زمزمه میکنم

.

.

.

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام


فقط کمی

تو را کم اورده ام

یادت هست؟ میگفتم در سرودن تو ناتوانم؟ واژه کم می اورم برای گفتن دوستت دارمها؟

حالا تـــمــــــــام واژه ها در گلویم صف کشیده اند

با این همه واژه چه کنم؟

تکلیف اینهمه حرف نگفته چه می شود؟

باید حرفهایم را مچاله کنم و بر گرده باد بیاندازم

باید خوب باشم

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

فقط کمی

بی حوصله ام

آسمان روی سرم سنگینی میکند

روزهایم کش امده

هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم

باز سر از کوچه دلتنگی در میاورم

روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان منند ولی نمی بارند

چون

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد

اما شبها..

وای از شبها

هوای آغوشت دیوانه ام میکند

موهایم بد جوری بهانه دستانت را میگیرند

تک تک نجواهای شبانه ات لا به لای موهایم مانده اند


کاش لا اقل میشد فقط شب بخیر شبها را بگویی تا بخوابم

لالایی ها پیشکش

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

فقط نمیدانم چرا هی آه میکشم

آه

و

آه

و بازم آه

خسته شدم از این همه آه

شبها تمام آه ها در سینه منند

ان قدر سوزناک هستند که می توانم با این همه آه دنیا را خاکستر کنم

اما حیف که قول داده ام


من خوبم ....من آرامم......

فقط کمی دلواپسم

کاش قول گرفته بودم از تو

برای کسی از ته دل نخندی

می ترسم مثل من عاشق خنده هایت شود

حال و روزش شود این...

تو که نمی مانی برایش آنوقت مثل من باید

آرام باشد .....خوب باشد..... قول داده باشد

بیچاره..

...................................................

نترس باز شروع نمیکنم اصلا تمام نشده که بخواهم شروع کنم


همین دلم برایت تنگ شده را هم به تو نمی گویم

تو راحت باش

من خوبم ....من آرامم......


آخر من قول داده ام که آرام باشم

باورت می شود؟ من خوبم

 

پ.ن ۱:  خیلی وقت بود اپ نکرده بودم....اصلا حوصله نداشتم ببخشید دیگه....

پ.ن ۲: از همه دوستانی که به یادم بودند و بهم سر زدن کلی تشکر می کنم...

پ.ن ۳: بخوام از تو بگذرم ، من با یادت چه کنم
تو رو از یاد ببرم ، با خاطراتت چه کنم
حتی از یاد ببرم تو............
بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم؟؟؟؟؟
تو همونی که واسم ، یه روزی زندگی بودی.....

پ.ن ۴: همه دارن میرن.....

پ.ن ۵: خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااا

پ.ن ۶: ۱ سال گذشت...به همین اسونی... همه چیز تموم شد...من موندم و خاطرات جور واجور....هنوزم به فکرتم....هنوزم دوست دارم...

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط زهرا| |
هنوز مرا باور نداري


روزي ما هر دو به هم دل بستيم


مدتها گذشت و به پاي هم نشستيم

 
فکر ميکردم اين هر دوي ماييم که عاشق هستيم

 
فکر ميکردم هر دوي ماييم که به انتظار هم نشستيم

 
اما تو که آرامش را از من گرفته اي ، در اين لحظه ها بدجور حال مرا

 

 گرفته اي

 
من که جز آرامش چيزي را از تو نخواسته ام ،

 
اما تو عادت کرده اي اشکم را در بياوري ،

 
عادت کرده اي به شکستن قلبم ،

 
عادت کرده اي که عذاب دهي مرا و آزار دهي اين دل عاشق مرا ...

 

هنوز باور نداري که چقدر برايم با ارزشي

 
هنوز باور نداري عشق مرا ، باور نداري بي قراري هاي اين دل عاشق

 

مرا

 
گفتي عاشق مني ، من که نميبينم هيچ عشقي از تو
 

گفتي خيلي دوستم داري ، من که نميبينم هيچ مهر و محبتي از تو


ميگويي هميشه به ياد مني ، من که هنوز قلبم تنهاي تنها است


ميگويي هميشه در کنار مني ، من که هنوز چشمهايم از انتظار گريان

 

 است


عشق من در قلبت مثل يک روح سرگردان است ،

 
من که هنوز باور نکرده ام عشق تو را ، زندگي برايم يک باتلاق بي

 

 انتها است


هر چه بيشتر با تو ميمانم ، بيشتر در باتلاق تنهايي فرو ميروم

 

میخواهم حس کنم مهر و محبتهايت را ، ميخواهم بشنوم درد دلهايت را


تا در اوج عاشقي ديگر احساس تنهايي نکنم

 
در اوج عاشقي با يک دل تنها ترک دنيا نکنم

 

 روزي ما هر دو با هم عهد بستيم ، که به پاي هم مينشينم


و تا آخرش با هم يکرنگ هستيم ،


حالا تو هزار رنگي و من يک رنگ هستم ،

 
ديگر بايد به چه زباني بگويم عاشقت هستم

 

35d95c1c192b1022e8f8028bb48239cc.jpg

پ.ن:  با کلی تاخیر عید نوروز را به همه ی دوستای گلم تبریک میگم..... امیدوارم سال خوبی داشته باشین....

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط زهرا| |
 

 


بچه بودم نه ديگه منتظر زنگ بودم

نه ديگه واسه تو و مثل تو دلتنگ بودم

بچه بودم تو نبودي شبا زود خوابم مي برد

دل کوچيکم فقط غصه بازي رو مي خورد

بچه بودم چقدر صاف و روون مي خنديدم

خوبيش اين بود که ازت نمي خوامت نمي شنيدم

بچه بودم همه چي درست مي شد، سخت نبود

هيچکي اندازه من اون روزا خوشبخت نبود

بچه بودم کسي بيخود منو اذيت نمي کرد

مثل تو ميون بازيا خيانت نمي کرد

بچه بودم کسي مثل تو باهام بد نمي شد

بي توجه از کنار روياهام رد نمي شد

بچه بودم نبود اون کس که بهم راس نمي گفت

مثل تو هيچکي بهم هر چي دلش خواس نمي گفت

بچه بودم عالمي بود آخه عاشق نبودم

از دست چشماي تو، در حسرت دق نبودم

بچه بودم عکس تو باعث درد سر نشد

جز تو هيچ کسي باعث رفتن به سفر نشد

بچه بودم کسي مثل تو منو رنج نداد

برد و باخت تلخ ما مزه شطرنج نداد

بچه بودم بيشتر از اين زمونا در مي زدن

اون روزا بزرگترا بيشتر به هم سر مي زدن

بچه بودم چشم تو در به درم نکرده بود

اون روزا فکر و خيالت خبرم نکرده بود

بچه بودم اگه مثل حالا مجنون مي شدم

 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 1:46 قبل از ظهر توسط زهرا| |
 

سلام

 

تعطیل شد

به تو مي انديشم
به تو و تندي طوفان نگاهت بر من
به خود و عشق عميقت در تن
به تو و خاطره ها
که چرا هيچ زماني من و تو ما نشديم
...جام قلبم که به دست تو شکست
من چرا باز تو را مي بخشم؟؟؟
به تو مي انديشم
به تو که غرق در افکار خودي
من در انديشه افکار توام
قانعم بر نگه کوته تو
هر زمان در پي ديدار توام…

به خدا حافظي تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد
لب تو ميوه ي ممنوع ولي لبهايم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغي همه جا گشتم وگشتم در شهر
...هيچ کس هيچ کس اينجا به تو مانند نشد
هر کسي دردل من جاي خودش را دارد
جانشين تو در اين سينه خداوند نشد
خواستند از تو بگويند شبي شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد

نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 5:41 قبل از ظهر توسط زهرا| |

پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ